تبليغاتX
قصر آرزوها

قصر آرزوها

در عشق حقیقی کوتاهترین فاصله ها بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل ساخت.(hans nov

There are 12 months a year...30 days a month...7 days a week...24 hours a day...60 minutes an hour...but only one like you in a lifetime

 

I used to think that dreams do not come true, but this quickly chIf I had the letters "HRT", I can add "EA" to get a "HEART" or a "U" and get "HURT". But I'd rather choose "U" and get "HURT" than have a "HEART" without "Uanged the moment I laid my eyes on you It's hard to

 

say hello because it might be goodbye. It's hard to say I'm okay because sometimes I'm not. But it's easy to say I miss you coz I know that I really do

+ نوشته شده در  2009/3/4ساعت 15:29  توسط محمد  | 

در حادثه بهاری چشمانت

در سایه ارغوانی مژگانت

بگذار که جا بماند این روح غریب

در بین اشاره های بی پایانت

 

 

یه روز یه آقا و خانمی می خوان که به دیدن انیشتین برن. زن انیشتین به شوهرش می گه:« آلبرت، پاشو و یه کت و شلوار شیک بپوش. یه خانم و آقا می خوان تو رو ببینن.»

انیشتین میگه:« اگه اونها می خوان که منو ببینن، من منتظرشون هستم، اما اگه می خوان که لباس هام رو ببینن، در کمد رو باز کن و همه ی کت و شلوارهام رو نشونشون بده!»

فکر می کنی که فرمول موفقیت چیه؟ آلبرت انیشتاین می گفت:« موفقیت مساوی است با کار + بازی + بسته نگه داشتن دهان!!!»

انیشتاین یه جمله ای گفته بود که خیلی روی من تأثیر گذاشت:« دیوانگی یعنی انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن!»

+ نوشته شده در  2008/10/15ساعت 17:45  توسط محمد  | 

پیوند

عزیزم تو به روح من آمده ای .

و اگر بخواهم تو را جدا سازم ، خود را نابود کرده ام .

پیوند میان ما دیگر به دست من نیست .

دیگر نمی توانم خود را بی تو به کار آفرینش چیزی به پندار آورم .

((جبران خلیل جبران ))

+ نوشته شده در  2008/10/9ساعت 17:34  توسط محمد  | 

دل دریائی

غروب خورشيد را ،آرامش طوفان را و باز ايستادن دل دريايی ترا باور نميکنم .
خاموشی فروغ ديدگان تو را و سکون وسکوت ترنم نجوای شبانه تو را باور نميکنم.
هرشب مهتاب بر بام خانه تو می نشيد و
يک کهکشان ستاره تسبيح سجاده توست .
هر روز سحر با ياد مويه های تو بارانی است
و سپيده در کوچه خورشيد انتظار گامهای تور ا می کشد.
هر روز سجاده خيالم را در وسعت ياد تو پهن ميکنم ،
چونان که باد در گيسوان آشفته نخلهای بيقرار وصل تو ايثار ميشوم.
می آيی مثل هميشه از سطح خاطره ها تا عمق جان نفوذ می کنی
و باز قلندرانه ميروی.
تو به احساس ميمانی وقتی از قلبم گذر می کنی ميلرزم .
ديوار عاطفه ام فرو ميريزد.
آنگاه چشم است و کوچه های غريبی
احساس ميکنم حضور تو انگار رويايی بود.
رويايی سرشار از گل نرگس
.............. تو رفته ای
!!!!!امانه
می آيی چونان هميشه و ما مثل موج در اقيانوس چشمان آرامت تفسير ميشويم .
هر چند پائيز برگ ريزان دلهامان را آرزو ميکند.
اما تا ياد با ماست
آسمان سبز است و زمين به بهار می انديشد به شکفتن
و فردا به رنگ آينه های نورانی است .

+ نوشته شده در  2008/10/9ساعت 17:29  توسط محمد  | 

دیدن تو

وقت رفتن نمی خوام ببینمت

می دونم ببینمت کم می یارم

اگه  یک  لحظه  فقط  نگام  کنی

دلمو  پشت  سرم  جا  می زارم

اگه خون سرد  نگام  به  دل نگیر

دل  تو یه روز  ازم  خسته می شه

اگه  اسم  رو  فقط  صدا   کنی

راه رفتن واسه من  بسته می شه

وقت  رفتن  نباید   گریه  کنی

این جوری دلم برات تنگ نمی شه

می دونم هر جای دنیا  که  باشم

تو دلم عشق تو کم رنگ نمی شه

اگه خون سرد  نگام  به دل نگیر

دل تو یه  روز ازم  خسته می شه

اگه  اسمم  رو فقط  صدا کنی

راه رفتن واسه من بسته می شه

عشق

+ نوشته شده در  2008/10/9ساعت 17:26  توسط محمد  | 

بی وفا

تو هم برو ای بی وفا           مبر بر لب نام مرا

دل تنگم بیگانه شد            نمی خواهد دیگر تو را

نشان من دیگر مجو          حدیث دل دیگر مگو

دگم شکسته بی وفا      نمی خواهم دیگر تو را

+ نوشته شده در  2008/10/9ساعت 17:17  توسط محمد  | 

تقدیم به آن که قلبم از اوست

تقدیم به آنکه دارمش دوست
            تقدیم به آن که قلبم از اوست
                       اگر مهتاب از تن بر کند پوست
                                    جدا هرگز نگردد یادم از دوست

 

 

 

 روزی که دلم پیش دلت بود گرو
            دستان مرا سخت فشردی که نرو
                          روزی که دلت به دیگری مایل شد
                                      کفشان مرا جفت نمودی که برو

 


در ذهن نیافرینمت می میرم
            از شاخه اگر نچینمت می میرم
                       ای عادت
چشم های بی حوصله ام
                                   یک روز اگر نبینمت می میرم
.

 

 


 وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
‎‎
            مرغ امید من از شدت غم می میرد
                        دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
                                    باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد.

 



 قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است
                              قدر یک شب هم شده از آن پرستاری کنید

 

 

 آن قدر در کشتی عشقت نشینم روز و شب
                              یا به عشقم می رسم، یا غرق دریا می شوم





 به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
            عجب از محبت من که در او اثر ندارد
                          غلط است آن که گوید دل به دل راه دارد
                                     دل من ز غصه
خون شد، دل او خبر ن

+ نوشته شده در  2008/3/18ساعت 14:12  توسط محمد  | 

تنها..................

+ نوشته شده در  2008/2/29ساعت 13:8  توسط محمد  | 

فرق دوست داشتن و عاشق بودن ......

 وقتي کسي که عاشقشي گريه ميکنه تو هم به همراه او اشک ميريزي

 ولي وقتي کسي که دوستش داري گريه ميکنه تو فقط تسکينش ميدي

 ولي وقتي با کسي که دوستش داري روبرو ميشي فقط خوشحال ميشي

 احساس عاشق بودن از چشم شروع ميشه

 ولي دوست داشتن از گوش

 ميدوني چه جوري؟؟             

کسي که عاشقشي هستي معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي

ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي... تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني

 نميتوني به طور مستقيم تو چشمهاي اوني که عاشقشي نگاه کني

ولي تو ميتوني هميشه با لبخند و مستقيم تو چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني

+ نوشته شده در  2008/2/29ساعت 13:0  توسط محمد  | 

عکس

دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است ٬ مثل نیلوفر و ناز ٬ ساقه ترد و ظریفی دارد .
بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد ٬ جان این ساقه نازک را ـ دانسته ـ بیازارد !
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست .
تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته ست .

+ نوشته شده در  2008/2/29ساعت 12:39  توسط محمد  | 

لحظه ها.....

لحظه های با تو بودن ، لحظه هایی سخت
 
دوست داشتنی اند !
 
پنداری در مقابل دیواری از آینه ، رقص تصویرهای
 
مجنون را به تماشا نشسته ای !
 
لحظه های با تو بودن لحظه های دست
 
افشانی جنون و شعرند ...
 
آنزمان که جاری تر از خیال رودی نیست
 
و زلال تر از مهر سرودی ،
 
دل بارانی من ریشه در ژرفای صمیمیت دارد
 
و شعر پاکی اش بارانی است ، که بی اختیار می
 
بارد !
 
دریایی که گاه می سراید : به نگاهم خوش آمدی ...
 
و گاه در بیداد دستانت طوفان می کند و با سکوتی
 
فریاد میزند :
 
بگذار از این پس تنها تو را بسرایم !!!
+ نوشته شده در  2008/2/27ساعت 14:57  توسط محمد  | 

فقط..............

+ نوشته شده در  2008/2/22ساعت 10:51  توسط محمد  | 

شب تنهایی

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهائیم در قصد جان بود

خیالش لطف های بیکران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سر گران کرد

کرا گویم که با این درد جانسوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدانسان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقتست

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

+ نوشته شده در  2008/2/22ساعت 10:50  توسط محمد  |